تبليغاتX
جملات عشقولانه

امروز با هم بودن را تجربه می کنیم و شاید فردا به یاد هم بودن را، پس امروز را بیا زیبا زندگی کنیم، به حرمت خاطرات فردا ! 


در زمین عشقی نیست که زمینت نزند، آسمان را دریاب !


تا نباشد این جدایی ها، کس نداند قدر یاران را، کویر خشک می داند، بهای قطره باران را...


هر وقت حس کردی فاصله ها ما را از هم دور کرده اند به یاد خاطره های با شکوهمان بیفت. باور کن فاصله ها هیچ وقت حریف خاطره ها نمی شوند...


تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را، میان ربنای سبز دستانت دعایم کن، که محتاج دعای جمله یارانم...

 

 

+ نوشته شده در ساعت 11:32 توسط نيلوفر |

 

تو به من خندیدی

و نمی دانستی من به چه دلهره

از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبانی از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده  از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی هنوز سال هاست

گردش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم که

چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت ... 

 

+ نوشته شده در ساعت 10:35 توسط نيلوفر |

 

 

من عاشق پاييزم  اما براي عاشقي هميشه بهار را مي طلبم ...

دستم به قلم نمي رسد .

هر روز تا هزار سال جلو ميروم و هر بار . بار هزار سال را به دوش مي كشم .

مي داني

بار دقايق سنگين است بار روز ها و سال ها سنگين تر

و از همه سنگين تر لحظه ها

دستانم سنگين شده

گوشم گيرم

چشمانم را مي بندم و مي نويسم

 از خودم

از تو

از راز

از روزگار

از ابهام جاري نا نوشته ي لحظه ها

 چشمانم را مي بندم . بردار زمان نيست مي شود .

قدم زدن در گذشته و آينده برايم چون حركت دادن نگاه مي شود  روي  گذر آب رود .

يا مثل شنا كردن وقتي ضربان قلبت با آب يكسان مي شود .

چيز هايي مي بينم كه مي ترسم

كه نا گفتني اند .

ظرفم بزرگ شده

انبوهم

نمي دانم تا كي ادامه خواهم داد

مي داني ....

هيچ چيز خواستني تر از مطلق سكوت نيست .

و ترس

تنها معني سكوت مطلق است ...

 

+ نوشته شده در ساعت 16:37 توسط نيلوفر |

 

بهانه ی با تو بودن مرا به اوج آسمان برد  هوایی ام کرد . هوای تو را در دلم پروراند هستی من .

هوای داشتنت چه سخت است زمانی که ندارمت . تا کی به انتظار نوازش دستانت بنشینم

که شاید ببینمت و در نوایی فرا تر از سکوت عاشقی با بی کلامی بگویم دوستت دارم عزیزم ...

 اگر کنارم نمی مانی بگذار که این سخن را بگویم بعد برو ...

نگذار روزی در حسرت جمله ای بمانم که روزگاری با آن گذراندم .

عشق بازی ام را با خیال تو ...

تویی که شاه قصه های شبانه ام بودی و منی که خاطره ای در میان خاطرات گمشده ات ...

باکی از مردن ندارم چون می دانم اگر روزی بعد از من پا به دنیای عاشقی ام گذاشتی

و نوشته هایم را خواندی می فهمی که چقدر عاشقت بودم ...

چون پایان هر نوشته ام با عشق نوشته ام :

          دوستت دارم .

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 14:30 توسط نيلوفر |

 

با خودم عهد بسته بودم همان باشم که تو می خواهی ، مرا ببخش که این عهد را شکستم ....

گفته بودی که دلتنگت نباشم ، دلم را ببخش که همیشه برای تو تنگ است ...

این دلتنگی بود که نگذاشت من به تو وفادار بمانم ...

تو چرا نوای بی وفایی را در گوشم زمزمه می کنی ؟

تو بگو چه کنم که تو ماه شب های منی ؟؟؟

دیگر عاشق شب نیستم ، خود را متعلق به شب می دانم ...

حالا دیوانه وار شب ها به انتظار صدایت می نشینم  ، پشت خط بعد از شنیدن بوغ ممتد ...

یک سلام و یک کلام .... دوستت دارم .... 

و تو تنها یک جوابم بده ............ !؟

 

 

+ نوشته شده در ساعت 11:44 توسط نيلوفر |

 

با اینکه عشق زودگذر است

اما من این گذر لحظه ها را دوست می دارم .

زیرا می دانم ...

زندگی و عمر زود تر از لحظه های عاشقی به پایان میرسد ...

 

 

+ نوشته شده در ساعت 10:27 توسط نيلوفر |

 

این است یک عشق جاودانه

لحظه ایست عاشقانه

کلامیست صادقانه

 

 

پرسید چقدر مرا دوست داری ؟

سکوتی کردم . چند لحظه به چشم هایش خیره شدم ...

گفتم : دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقتم . عاشق یک عشق واقعی . عاشق تو ...

عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری می کند .

به عشق این لحظه های انتظار * دوستت دارم * .

به اندازه ی تمام لحظات زندگیم تا آخر عمر عاشقتم ...

به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم * دوستت دارم * .

به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو . در زیر باران قدم میزنم . عاشق بارانم . . .

به عشق آمدن باران و به اندازه ی تمام قطره های باران *  دوستت دارم * . 

به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره می شوم  .

به اندازه ی تمام ستاره های آسمان * دوستت دارم * .

به عشق دیدنت بی قرارم  . حالا که تو را دارم هیچ غمی جز غم دلتنگی ات در دل ندارم .

به اندازه ی تمام لحظات بی قراری و دلتنگی  * دوستت دارم * . . .

من که عاشق چشم هایت هستم . عاشق گرفتن دست های مهربانت هستم

به عشق آن چشم های زیبایت * دوستت دارم * .

لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است .

آن گاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن نفس گیر است ...

به شیرینی لحظه های عاشقی * دوستت دارم * .

من که تنها تو را دارم . از تمام دار دنیا فقط  تو را می خواهم . تو تنها آرزویم هستی ...

به اندازه ی تمام آرزو هایم که تنها تویی .

به اندازه ی دنیا که می خواهم دنیا نباشد و تنها تو برای من باشی

به اندازه ی همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو هستم . ای عشق من ...

ای بهترینم ... به عشق تمام این عشق ها  * دوستت دارم *  . 

پرسیدم : به جواب این سوال رسیدی ؟

این بار او سکوت کرد .

و این بار او با چشم های خیسش به چشم هایم خیره شد ...

اشک هایش را پاک کردم و این سکوت عاشقانه هم چنان ادامه داشت ...

و من باز هم گفتم : به اندازه ی وسعت این سکوت عاشقانه که بین ما برپاست 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 11:30 توسط نيلوفر |

 

عشق یعنی چی ؟

این اولین سوالی بود که تو اولین روز آشناییمون ازش پرسیدم .

یه نگاه عمیق بهم کرد و با آه گفت : نمی دونم ...

امروز بازم اون سوال ازش پرسیدم .

این سوال آخرین کلامی بود که تو روز جداییمون بینمون زده شد .

این بار با چشمانی خیس به من نگاه کرد و آروم ترکم کرد . بدون اینکه جوابمو بده ....

اون رفت اما ندونست که معنای عشق من بود ...  

 

م

+ نوشته شده در ساعت 12:8 توسط نيلوفر |

ببخشید کوچه ی معرفت کجاست ؟

مرد با خنده جواب داد : معرفت ‌*  به دنبال کسی هستی ؟

گفتم : بله روزگاری یار با وفایی داشتم که گفت : در این کوچه انتظارم را می کشد تا برگردم ...

مرد با خنده گفت : من سالیان درازیست که ساکن این کوچه ام و تنهایم * تنهای تنها *

 کسی جز من ساکن این برزن نیست برو ... شاید جای دیگری او را یافتی ....

نگاهی کردم ... به کوچه . به مرد . چه بغض سنگینی ... دیگر توان نفس کشیدن ندارم ...

سپس میروم ... میروم ... فقط لحظه ای دوباره برگشتم .

چقدر این مرد برایم آشنا بود ... آری آشنا بود ....

اون همان آشنا بود ...   

 

+ نوشته شده در ساعت 14:27 توسط نيلوفر |

+ نوشته شده در ساعت 10:38 توسط نيلوفر |

درون كاغذ هاي پاره شده ي شعرهايم تو را مي جويم ولي اي كاش زود تر ميدانستم براي هر تصميمي بايد خوب انديشيد و هر جدايي را با يد با تنهاي جواب داد و سهم من از آن فقط قلبي است كه با خاطرات او ميتپد هنوز هم مي توانم صدايت را احساس كنم ولي اكنون هم چون ديوانگان بر ساحل رويا هايم قدم ميزنم يادمه يه روزي دو تا قلب كشيدم يكي براي تو و ديگر خودم هنوز هم يادگارمون روي درخت مونده كاش درختي بودم تا هر كس با گذاشتن خاطرتش بر روي ساقه هي تنم ديگر نگران زمانهاي از دست رفته عمرش نباشد و تازه فهميدم روز گار خواهد گذشت چه با تو و بي من و نسيم هنوز در دم صبح كوچ ميكنم و بوي يار را به مشامم ميرساند .

+ نوشته شده در ساعت 18:46 توسط نيلوفر |

بعد از رفتن تو فقط من مانده ام و روزهايي كه بي تو تكرار مي شوند و من در خلوت شبهاي بي ستاره ام از به تو انديشيدن عادتي ساخته ام دراز به درازاي آرزوهايي كه برايت داشتم و هنوز نمي دانم برق نگاه كدامين ليلي ني ني چشمان تو را خيره كرد و تيشه ي عشق كدامين فرهاد ريشه ي عشقمان را خشكاند ! اما ميدانم كه چون مجنون تا ابد در بيابان چشمانت به انتظار تو خواهم ماند....

+ نوشته شده در ساعت 18:44 توسط نيلوفر |

 

+ نوشته شده در ساعت 18:43 توسط نيلوفر |

 

روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده ...

+ نوشته شده در ساعت 18:39 توسط نيلوفر |

 

هنوز دارم به پشت سرم نگاه میکنم 

نه تو هستی

نه حتی سایه ام

ولی من هستم 

بایه لبخند ساده بی ریا 

از به یاد آوری قشنگی های  

با تو بودن 

هنوز به راه رفته ات نگاه میکنم 

خدایا این صبر را چگونه به من دادی ؟

فکر میکردم روزی که برود من می میرم 

ولی من اینجام

نفس می کشم 

راه می روم 

زنده ام

و قلبم هنوز عاشقانه میتپد

برای او که دیگر نیست

این حس عارفانه از کجا آمد 

که مرا در حریری از آرامشی طلایی گرفت 

هنوز نگاههای تو خاطرم را قلقلک می دهد 

و شکوه مهربانی هایت ذهنم را آذین می بندد 

نمی دانم چرا 

ولی حس میکنم امروز بیشتر ازهر وقت دیگری 

از تو دورم و بی نهایت به تو نزدیکم 

امروز دیگر تو در منی 

نه

تو خود خود منی 

نمیدانم چرا  

ولی من تازه امروز تو را یافتم !

+ نوشته شده در ساعت 12:16 توسط نيلوفر |

 

+ نوشته شده در ساعت 12:0 توسط نيلوفر |

باز شب شد، چقدر تنهایم

گفته بودی که شبی می آیم

باز شب شد و از پنجره ام

همچنان راه تو را می پایم

کنج این پنجره ها شب همه شب

منم و گریه و های و هایم

پشت این پنجره ها تا به سحر

پنجه بر پیکر شب می سایم

 

نکند بیهوده عمر خود را

پشت این پنجره می فرسایم

نکند بیهوده تکرار شود

قصه چشم به راهی هایم

باز چون دیشب و شبهای دگر

می روم پنجره را بگشایم

باز شب شد، شب و از پنجره ام

همچنان راه تو را می پایم ...

+ نوشته شده در ساعت 11:35 توسط نيلوفر |

عشق نمی پرسه که تو کی هستی، فقط میگه :  تو مال من هستی

عشق نمی پرسه اهل کجایی، فقط میگه :  تو قلب من هستی

عشق نمی پرسه تو چی کار میکنی ، فقط میگه : باعث میشی قلب من به تپش بیفته

عشق نمی پرسه چرا دور هستی، فقط میگه : همیشه با من هستی ...

عشق نمی پرسه دوستم داری ، فقط میگه :  دوستت دارم.  

 

+ نوشته شده در ساعت 10:35 توسط نيلوفر |

یه روز با هم قرار گذاشتیم که واسه همیشه همدیگرو دوست داشته باشیم

روی کاغذ دلامون بنویسیم که هرگز همدیگرو فراموش نکنیم

من خودکاری برداشتم و پر رنگ نوشتم که " هرگز فراموشت نخواهم کرد"

اما ندونستم چرا اون منو فراموش کرد ....؟؟!!

تا اینکه یه روز فهمیدم که اون تنها با مدادی فریبم داد ....

 

+ نوشته شده در ساعت 10:32 توسط نيلوفر |

 

گفتند : ستاره را نمی ‌توان چيد

و آنانکه باور کردند 

برای چيدن ستاره

حتی

دستی دراز نکردند.

اما باور کن

که من به سوی زيباترين و دورترين ستاره

دست درازکردم

و هرچند دستانم تهی ماند

اما چشمانم لبريز ستاره شد !

+ نوشته شده در ساعت 10:17 توسط نيلوفر |

راز دل با كس نگفتم چون ندارم محرمي ، هر كه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم ، راز دل با آب گفتم تا نگويد با كسي ، عاقبت ورد زبان ماهي دريا شدم ...

+ نوشته شده در ساعت 20:0 توسط نيلوفر |

اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد من بی گمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن من را... آنگاه نمیدانم براستی خداوند کدام یک را میپذیرفت؟؟؟  

+ نوشته شده در ساعت 19:58 توسط نيلوفر |

چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده‌ي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن، با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند ...

+ نوشته شده در ساعت 19:14 توسط نيلوفر |

 يه روز عشق و ديوونگي و محبت و فضولي داشتن با هم قايم باشك بازي مي كردن نوبت به ديوونگي كه رسيد همه را پيدا كرد اما هر چه گشت از عشق خبري نبود فضولي متوجه شد كه عشق پشت يه بوته گل سرخ قايم شده ديوونگي رو خبر كرد و ديوونگي يه خار بزرگ برداشت و در بوته ي گل سرخ فرو كرد صداي فرياد عشق بلند شد وقتي به سراغش رفتند ديدند چشماش كور شده و ديوونگي كه خودشو مقصر مي دونست تصميم گرفت كه هميشه عشقو همراهي كنه و از اون به بعد ديوونگي شد عصاي عشق . . .

+ نوشته شده در ساعت 11:59 توسط نيلوفر |

+ نوشته شده در ساعت 11:53 توسط نيلوفر |

 

دادگاه عشق :


جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل ، وعشق محكوم بود به تبعيد به دورتريند نقطه مغز يعني فراموشي .

قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند.
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق، آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدنش را داشتي، اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي و شما پاها كه هميشه منتظر رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند .

عقل گفت :  ديدي قلب همه از عشق بي زارند، ولي متحيرم با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني ؟

قلب ناليد و گفت :  من بي وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلبي واقعي باشم ...

+ نوشته شده در ساعت 11:50 توسط نيلوفر |

به نام او که آسمانی ساخت برای دل گرفته ی یاس های کبود , می نویسم به یاد او و برای او که بهانه ی ماندنم شد ,
آره می نویسم برای کسی که اجبار ماندنم شد و خودش رفت , همان که تنها وارث شعر هایم بود . . .

Home
Email
Night Skin